|
دانم از زندگي چه مي خواهم... |
|
بسيار حسرت در نهادم ماندني ست كاين داغ بي پايان دگر ناگفتني ست |
چه روز هایی ست این روزها ...
روز پیاده روی های طولانی با کفش های خاکی ...
با کفش هایی خونی...
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 17:59 توسط اسپند |
خدايا از تمام انسان هايي كه دوستشان مي داريم محافظت كن
و ان ها را سالم و سلامت نگاه دار
اين روزها ترس از دست دادن دارم....
براي ما هم دعا كنيد ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 20:37 توسط اسپند |
!
جالبه كه فقط تو نگفتي اون چيزي رو كه بايد مي گفتي
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 17:49 توسط اسپند |
از همین حالا اگه شروع کنیم دیر نیست برای ساختن
۱ خاطره ی خوب که بعدها با یاداوریش لبخند روی لبمون بشینه
کی می دونه شاید بعدهامهم ترین چیز هایی که برامون بمونه
همین ۲ تا باشه
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 17:53 توسط اسپند |
وقتي به سخناني كه مي گويي متعهد باشي
ان وقت زياد حرف نخواهي زد...
+ نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت 13:8 توسط اسپند |
تو این خونه یک ارامشی هست که من حس می کنم با هر دومونه
همونی که از هر جای دنیا منو می تونه بر گردونه خونه
....چقدر خوبه دلت اشوبه بی من
من این دلشوره ها رو دوست دارم
+ نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 17:36 توسط اسپند |
روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است.
علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.
سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذست و رفت
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 17:36 توسط اسپند |
حسش نيست بنويسم
+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 8:37 توسط اسپند |
این همه ......برای من که قاب خالیم با هزار عکس رهاشده گوشه و کنارش
و هزار قاب خالی دیگربرابرم که عکسی از مرا در بر گرفته اند این همه برای من که خورشید را از چشمان سبز درخت همسایه می بینم شاید مخلوطی می شود از درد و ناامیدی و پوچی که اینگونه به ازادی می کشاندم که جاده که ناامید شد باز بدوم
+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 9:32 توسط اسپند |
نصف روز طول کشید تا بفهمم کاری که می کنم بدردم نمی خوره
ادم ها چقدر هر روز عوض می شند
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 10:52 توسط اسپند |